شعری از برتولد برشت
سرانجام
اول به سراغ یهودیها رفتند،
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم
پس از آن به لهستانیها حمله بردند؛
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم
آنگاه به لیبرالها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیستها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند
بهار آمد، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست؟
چه افتاد این گلستان را چه افتاد؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرا می نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سر خشم؟
چرا خون می چکد از شاخه گل
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟
چه درد است این؟ چه درد است این؟ چه درد است؟
که در گلزار ما این فتنه کردست؟
(ه.ا.سایه)
من سرودم نغمه تنهاييم را
ساکت و خاموش فريادي به ژرفاي تمام هستی انسان بر آوردم
گوش در راهی سپردم پر سکوت
انتظاری یاوه سر دادم عبث
اینک اکنون همچو شبنم کز چکیدن ناگزیر است
میروم خاموش با هیچ کس نجوا نکرده
میروم پر درد این درد خود درمان نکرده.
«عشق آن نيست که به هم خيره شويم،
عشق آن است که هر دو به يک سو نگريم»
آنتوني د سنت اگزوپري
« بدترين نوع خشونت بي اعتنايي است»
مانس اشپربر، نويسنده و متفكر نامدار اروپاي شرقي
«عشق در فطرت پاک همان پيوندي است که خورشيد با زمين دارد»
اونور د بالزاک
خسته ام .خسته .
ديگردل دردمندم مرد اين بار گران نيست .
در حسرت نگاه مهرباني مملو از اطمينان و پر از مهر عمري را فرسودم .
اینک پرم از وسوسه پرواز به سوي دنيايي که واژه ها معنای خودشان را دارند ،مهر همان مهر است و عشق همان عشق .
زبان به تملقم چربيده اند و لبخند به تمسخرم تيزيده !!
اينست معناي دوستيشان .
خدايا دمي بگذار رها باشم از دنيايشان که کوچکيش استخوانهاي سينه ام را همچون شکست بال پرنده اي در قفسي تنگ ، می آزارد .
ديگر نه دوستي خواهانم و نه ياري همساز و هم ذائقه که ميدانم جستن چنين موجودي ، حتي در انديشه فراخم هم بعيد است .
آرزومند مرگي زود هنگامم تا هر چه زودتر از اين پيله کوچک رهايي يابم و تا اوج آبي آسمان پرواز کنم .
ديگر اين پنجره بگشاي که من به ستوه آمدم از اين شب تلخ .
يك شب دلي به مسلخ خونم كشيد و رفت
ديوانه اي به دام جنونم كشيد و رفت
پسكوچه هاي قلب مرا جستجو نكرد
اما مرا به عمق درونم كشيد و رفت
تا از خيال گنگ رهايي رها شوم
بانگي به گوش خواب سكونم كشيد و رفت
شايد به پاس حرمت ويرانه هاي عشق
مرحم به زخم فاجعه گونم كشيد و رفت
ديگر اسير آن من بيگانه نيستم
از خود چه عاشقانه برونم كشيد و رفت .
در تلخترين دقايق اين غروب دلگير به آخرين تصويري مينگرم كه از او در ذهنم ساخته ام .
با خود مي انديشم .
آيا روزي بناگاه مسافر چشم به راهي هايم از راه بخواهد رسيد .
آيا مسافري هنوز توشه سفر ميبندد ؟
سفري هست ؟
خبري .حادثه اي . چيزي هست ؟
نه
نه
نه
ديگر اين پنجره بگشاي كه من به ستوه آمدم از اين شب تلخ .
بگشاي پنجره را و مرا
تا سر آغاز جنون
تا نهايت
تا لب مرز نبودن
تا همه آنچه كه از مي طلبم هست
ببر.
میخواهم عصاره. نه .شراب تلخ زندگیم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام بچکانم و به او بگویم زندگی من این است . (از بوف کور )
بوف کور این عظیمترین رمان پارسی که مایه مباهات ما ایرانیان است حکایت لحظه لحظه فرو ریختن مردی است که با سایه اش حرف میزد و به دنبال یافتن آنچه که همه فرهیختگان به دنبالش روانند ذوب شد و شرابی شد که قطره قطره در گلوی خشک صاحبان اندیشه ریخته شد . تا برای همیشه مستی تمام وجودشان را فرا گیرد .
یادش گرامی .
لحظه ديدار نزديک است.
باز من ديوانه ام،مستم.
باز مي لرزد دلم،دستم.
باز گويي در جهان ديگري هستم.
هاي!نخراشي به غفلت صورتم را،تيغ!
هاي!نپريشي صفاي زلفکم را،دست!
وآبرويم را نريزي ،دل!
-اي نخورده مست!-
لحظه ديدار نزديک است