بهار آمد، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست؟
چه افتاد این گلستان را چه افتاد؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرا می نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سر خشم؟
چرا خون می چکد از شاخه گل
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟
چه درد است این؟ چه درد است این؟ چه درد است؟
که در گلزار ما این فتنه کردست؟
(ه.ا.سایه)
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 3:18  توسط فرهاد
|
بيا
گاهي بيا
گاهي به ديدنم بيا
گاهي گاه دلتنگي است
مگذار باران حوصله صبر ديدگانم را به سر برد
همه هراسم اما از نشست شبنمي است که گاه رفتنم
گاه براي هميشه رفتنم بر چشمان تو نشيند .
نيا
هيچ گاه نيا
هيچگاه به ديدنم نيا
بگذار باران حوصله صبر ديدگانم را به سر برد
دريغ از نشست شبنمي بر چشمان تو .
دريغ .
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 5:59  توسط فرهاد
|
من سرودم نغمه تنهاييم را
ساکت و خاموش فريادي به ژرفاي تمام هستی انسان بر آوردم
گوش در راهی سپردم پر سکوت
انتظاری یاوه سر دادم عبث
اینک اکنون همچو شبنم کز چکیدن ناگزیر است
میروم خاموش با هیچ کس نجوا نکرده
میروم پر درد این درد خود درمان نکرده.
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 3:36  توسط فرهاد
|
«عشق آن نيست که به هم خيره شويم،
عشق آن است که هر دو به يک سو نگريم»
آنتوني د سنت اگزوپري
« بدترين نوع خشونت بي اعتنايي است»
مانس اشپربر، نويسنده و متفكر نامدار اروپاي شرقي
«عشق در فطرت پاک همان پيوندي است که خورشيد با زمين دارد»
اونور د بالزاک
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 1:50  توسط فرهاد
|
خسته ام .خسته .
ديگردل دردمندم مرد اين بار گران نيست .
در حسرت نگاه مهرباني مملو از اطمينان و پر از مهر عمري را فرسودم .
اینک پرم از وسوسه پرواز به سوي دنيايي که واژه ها معنای خودشان را دارند ،مهر همان مهر است و عشق همان عشق .
زبان به تملقم چربيده اند و لبخند به تمسخرم تيزيده !!
اينست معناي دوستيشان .
خدايا دمي بگذار رها باشم از دنيايشان که کوچکيش استخوانهاي سينه ام را همچون شکست بال پرنده اي در قفسي تنگ ، می آزارد .
ديگر نه دوستي خواهانم و نه ياري همساز و هم ذائقه که ميدانم جستن چنين موجودي ، حتي در انديشه فراخم هم بعيد است .
آرزومند مرگي زود هنگامم تا هر چه زودتر از اين پيله کوچک رهايي يابم و تا اوج آبي آسمان پرواز کنم .
ديگر اين پنجره بگشاي که من به ستوه آمدم از اين شب تلخ .
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 3:5  توسط فرهاد
|
يك شب دلي به مسلخ خونم كشيد و رفت
ديوانه اي به دام جنونم كشيد و رفت
پسكوچه هاي قلب مرا جستجو نكرد
اما مرا به عمق درونم كشيد و رفت
تا از خيال گنگ رهايي رها شوم
بانگي به گوش خواب سكونم كشيد و رفت
شايد به پاس حرمت ويرانه هاي عشق
مرحم به زخم فاجعه گونم كشيد و رفت
ديگر اسير آن من بيگانه نيستم
از خود چه عاشقانه برونم كشيد و رفت .
+
نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 3:36  توسط فرهاد
|
مطرب پير دوره گرد به دروازه شهر رسيده بود
انقدر زانوهاش خسته بود انقدر پير و فرطوط شده بود که مطمئن بود اين ديگه آخرين شهريه که تو زندگيش ميبينه اميدوار بود گمشده اش رو تو اين شهر پيدا کنه
ديگه خيلي پير بود وقتش بود که پيداش کنه تا همون آهنگي رو که تو بچگي مطرب پير بهش ياد داده بود بهش ياد بده مطرب پير همه نشوني ها رو بهش داده بود . با خودش گفت : اگه اينجا هم پيداش نکنم اونوقت تکليف اين آهنگه چي ميشه
ياد پير مرده افتاد. سفارش کرده بود با هيچ کس راجع به اون آهنگ صحبت نکنه ( با کسي از عشق سخن بگو که اگر به تو خنديد به عشق نخندد و با عشق از کسي سخن بگو که اگر تو را به سخره گرفت او را به سخره نگيرد )
لنگ لنگان وارد شهر شد
وقتي داشت از دروازه شهر بيرون ميومد دلش خيلي گرفته بود باز بايد راه ميرفت آخه تا کي . بعد از چند ساعت چراغاي روشن شهري نظرش رو جلب کرد ميخواست يه بار ديگه آهنگ رو زمزمه کنه ولي هيچي يادش نيومد رنگش پريد از ترس به خودش پيچيد چطور ممکنه آخه هر روز زمزمش ميکرد هر چي فکر کرد يادش نيومد يه دفه نگا کرد ديد هيچ شهري اون اطراف نيست خوشحال شد گفت حتما اون پيرمرده اون آهنگه و اون نشوني ها همشون مثل اين شهر يه سراب بوده بخچه اش رو گذاشت زير سرش و براي هميشه خوابيد
در کارگه کوزه گري بودم دوش
ديدم دو هزار کوزه گويا و خموش
هر يک به زبان حال با من ميگفت
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:39  توسط فرهاد
|
در تلخترين دقايق اين غروب دلگير به آخرين تصويري مينگرم كه از او در ذهنم ساخته ام .
با خود مي انديشم .
آيا روزي بناگاه مسافر چشم به راهي هايم از راه بخواهد رسيد .
آيا مسافري هنوز توشه سفر ميبندد ؟
سفري هست ؟
خبري .حادثه اي . چيزي هست ؟
نه
نه
نه
ديگر اين پنجره بگشاي كه من به ستوه آمدم از اين شب تلخ .
بگشاي پنجره را و مرا
تا سر آغاز جنون
تا نهايت
تا لب مرز نبودن
تا همه آنچه كه از مي طلبم هست
ببر.
+
نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 3:53  توسط فرهاد
|
هيچ قلمي را ياراي آن نيست كه تنگي دل را با آن توان نوشت .
هيچ سازي را توان آن نيست كه نغمه تنهايي را با آن نواخت .
و دل پر مهر هيچ دوستي را ظرفيت آن نيست كه آلامم را با او نجوا كنم .
اينك دريافتم دردي را كه علي بر دل داشت .
نعره هاي او در دل شبهاي مدينه آنچنان ويرانگر بود كه جز با چاه نميتوانست در ميان گذارد .
آري اينك من و تنهايي و سكوت و بغض و ...
كجاست چاهي كه سر بر آن برم و فرياد كنم تا شايد دمي آرام گيرم و بيارامم .
كجاست ؟
+
نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 3:8  توسط فرهاد
|
مينوازد .
آرام ولي پر طپش .
صدا از ميان انگشتاني كه ماهرانه بر روي ساز ميلغزد تا اوج آبي آسمان پرواز ميكند .
گويي به دنبال نغمه ايست كه تا كنون نشنيده است .
كند و كاو ادامه دارد و صداهايي آشنا همچون ريسماني به هم متصل در پي هم روانند .
خسته و نوميد سازش را به كناري مينهد و در كنار پنجره با سيگاري روشن به انتظار الهامي مينشيند .
وسوسه جست و جو آرام آرام جايش را به آرامشي دلپذير ميدهد .
نغمه ناشنيده را يافته است .
سكوت .
سكوت .
سكوت .
+
نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 2:53  توسط فرهاد
|
به مناسبت سالگرد خود کشی اسطوره ادب پارسی . صادق هدایت .
میخواهم عصاره. نه .شراب تلخ زندگیم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام بچکانم و به او بگویم زندگی من این است . (از بوف کور )
بوف کور این عظیمترین رمان پارسی که مایه مباهات ما ایرانیان است حکایت لحظه لحظه فرو ریختن مردی است که با سایه اش حرف میزد و به دنبال یافتن آنچه که همه فرهیختگان به دنبالش روانند ذوب شد و شرابی شد که قطره قطره در گلوی خشک صاحبان اندیشه ریخته شد . تا برای همیشه مستی تمام وجودشان را فرا گیرد .
یادش گرامی .
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 3:34  توسط فرهاد
|
لحظه ديدار
لحظه ديدار نزديک است.
باز من ديوانه ام،مستم.
باز مي لرزد دلم،دستم.
باز گويي در جهان ديگري هستم.
هاي!نخراشي به غفلت صورتم را،تيغ!
هاي!نپريشي صفاي زلفکم را،دست!
وآبرويم را نريزي ،دل!
-اي نخورده مست!-
لحظه ديدار نزديک است
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 3:21  توسط فرهاد
|